شاپرک

سلام و سال نو همگی مبارک

 

 

 

غیر از همه خوبیها ؛ غیر از همه این به دل نشستن ها و غیر از تمامی لحظات بی مانند زندگی

 

همیشه خدایی هست . . .

 

شاپرک برای تو می گویم که همیشه به جستجوی بی نهایتی . . .

 

وقتی دل آدمها از هم می گیرد آن زمان خدا به گونه ای دیگر نمود می یابد

 

آدمها از او می پرسند که خوبیها کجایند؟

 

او سکوت می کند اما تنها عده ای از آدمها صدایش را می شنوند.

 

فکر می کنم انسانها دیگر از هم خسته شده اند

 

چون جز سخن مأوای دیگری نیست . . .

 

همیشه خدایی هست تو که می دانی . . .

 

همیشه حیات هست حتی با مرگ . . .

 

چرا ما از آن می ترسیم ؟؟؟

 

من در این آغاز به جستجوی آنچه تو مدتها به دنبالش بوده ای هستم . . .

 

مرا در این آغاز بی نظیر یاری کن . . .

 

مرا با خود آشنا تر کن . . .

 

گمان می کنم همان پاسخ خداوندی . . .

 

   + نرگس - ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٦

دوباره زيستن را . . . .

 

 

 

سلام

 

سلام زندگی

 

سلام بر همه زیبایی و حضورت ؛ چه خوش رنگ و بی کرانی . . .  !

 

می دانی که هیچکس تو را نمی بیند؟ صدایت را و طراوتت را . . .

 

در همه فصول ؛ در همه شادیها و غمها در هیچگاههای زمان . . .

 

در صحنه پر از شکوه یک احساس اگر به اشتباه با عشق نیامیزندش !

 

در همه چیز فهمیدن و دانستن پس از مرگ که حضورت را دو چندان می کند . . .

 

در به سخره گرفتن علم ؛ تمامی علوم از آنچه تا به حال شنیده و دیده ایم تا به آنچه که نخواهیم دید !

 

سلام حیات ابدی سرشار از هدایت بی اسلوب و راهنما . . .

 

دوباره زیستن را آغاز خواهیم کرد . . .

 

دوباره سرانجام مرگ را خواهیم دید . . .

 

با پیوستن به بزرگترین هدیه خداوند . . .

 

با آرزوی داشتن بهاری خوش برای همگی دوستان بی نظیر خودم . . .

 

می دونم خیلی زوده ولی من بهار رو خیلی دوست دارم حتی تو آپ دیت های سالهای پیش هم زود فرا رسیدن بهار رو تبریک می گفتم . . . ( دوستان قدیمی ام این رو می دونن )!

 

زندگیتان سرشار از عیدی خوش !

 

 

 

   + نرگس - ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٤/۱٢/۱٠

تولدی ديگر

با عرض تسليت به مناسبت شهادت سرور و سالار شهيدان « حسين بن علی (ع) » و ۷۲ تن از ياران گرامیش . . .

 

 

 

 

باز ماندگانی از غم و اندوه ؛ بازماندگانی از دیار اشک . . .

 

آوایی از دل اعصار مصیبت کشیده و پر از درد . . .

 

حضوری که حکایت از نشانه ها می کند ؛ از معجزه و آنچه به آن ایمان داریم . . .

 

من صدای عاطفه را می شنوم که می گوید دیگر به فرا رسیدن زمانی برای سوگواری عشق نزدیک می شویم  . . .

 

من اندوه حسرت را می خوانم و هرچه در آن است و شروعی که از پایان جاودانگی خبر می دهد . . .

 

صدای اوهام و ندای نفرت وهم انگیز است . . .

 

بازماندگانی از غم و اندوه . . . .

 

ستایشگرانی پر از کینه . . . .

 

منیتی که پر از نخوت بی درد است و ستارگانی که از دور نظاره می کنیم و باور نداریمشان . . .

 

خداوند همه چیز را در کنار هم چه در تضاد مبهم و چه در ستایش بی دلیل می آفریند . . .

 

آنچه از زبان شاعر بر می خیزد ار تفکر آن بدور است . . .

 

شعر دنیایی است که کلید آن در دست احساس بی گمانی است که نمی داند بر هستی خویش چگونه بگرید . . . !

 

آه سخنان مرا دیر در میابند مردمان . . .

 

کاش تمامی هستی ام  را به نور بی مانندی از ابدیت تقدیم می کردم تا جاودانه شود . . .

 

مرگ آغاز یک تلالو دوباره است . . .

 

بی آنکه به انتظارت بنشینم به میهمانیم بازگرد . . .

 

که راز بزرگ شدن و بیکران اندیشیدن در تولدی دیگر است . . .

 

 

 

   + نرگس - ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٤/۱۱/۱٩

بی نهايت

سلام دوستان

خيلی طولانی بود می دونم ؛ اما هنوز باورکم نميشه امتحاتم تموم شده واقعا باورم نميشه !

از اينکه بعد از يک ماه دارم دوباره آپ ديت می کنم خيلی خوشحالم

اين هم متن جديد

شاد باشيد ؛ خرم و پيروز

**************************************************************

یه وقفه ای یا به عبارتی یه زنگ تفریح

 

من اصولا در قبال سخنان درشتی که به من در طول این سالها زدن و می زنن صبور بودم و نهایت شعور رو بکار بردم لاجرم برای اینبار که هر بی مقداری راه خودش رو به وبلاگم باز نکنه و سخنان بی مفهوم نزنه که اولین بار هم نیست که با این به اصطلاح انسانها سر و کار دارم لازم دونستم یک پاسخ دندان شکن البته از شاملو شاعر محبوب خودم بذارم تا کوته فکران بدانند که من اگر بخوام جوابی داشته باشم محکمتر و زیباتر بیان می کنم و پاسخ ندادن من به منظور نتونستن یا تائید گفته های شرم آور دیگران نیست

اینبار هم من همون روش قبل رو اتخاذ می کنم یعنی اجازه بیان به گفته های بی سر و ته رو نمی دم و قبلا هم نداده بودم بنابراین دوستان خوب من هیچ نظر بی معنا و نامربوطی رو در لیست نخواهند دید که اگر هم باشه فوق العاده بی اهمیته و مسلما حذف میشه

و این صرفا به خاطر علاقه ای است که من به دوستان همیشگی خودم در این وبلاگ دارم چه کم باشند چه زیاد و دوست ندارم وقتی به اینجا میان فکر کنن وارد صحنه جنگ چالدران شدن !

خوب تا بعد به زودی برمیگردم

 

 

 

دیری با من سخن به درشتی گفته اید خود آیا تابتان هست که پاسخی در خور بشنوید ؟

رنج از پیچیدگی می برید از ابهام و هرآنچه شعر را در نظر گاه شما به معمایی بدل می کند

اما راستی از آن پیشتر رنج شما از ناتوانی خویش است

در قلمرو دریافتن که این جای از عشق سخنی می رود ؛ عشقی نه از آنگونه است که به تان بکار آید

و اگر فریاد و فغانی هست همه فریاد از نیرنگ است و فاجعه

خود آیا در یافته اید که چیستید؟

که شما خود نیرنگید و فاجعه لاجرم از خود به ستوه نه !

دیری سخن با من به درشتی گفته اید آیا خود تابتان هست که پاسخی به درستی بشنوید ؟

به درشتی بشنوید؟!

احمد شاملو

 

 

**************************************************************

 

 

بی نهایت بودن ؛ بزرگ اندیشیدن ؛ ستایش کردن . . .

 

همه نشانه ها از بی نهایت حکایت می کنند . . .

 

همه آنچه به آن اعتقاد داریم و نداریم . .  .

 

چشمهایی که می بینند و چشمهایی که تنها نشانه ها را در می یابند . . .

 

بگذار تا ببینمت بانوی بی نهایت من !

 

بگذار نظاره گر حضور بی شائبه و پر از صلابتت باشم . . .

 

حضورت بی محابا در درونم احساس می شود

 

و چه نادانی نفرت آوری است فراموشی و پرداختن به موهوماتی که نامش زندگی است . . .

 

دوباره احساسم کن که همیشه جویای نگاه مهربانی بودم که تنها در چشمهای تو می یابمش . . .

 

بانوی درخشنده  ؛ بانوی صاحب تسبیح ؛ بانوی آسمانی . . .

 

صدایم کن

 

تو چه خوب می دانی نداهای آسمانی را هر قلبی در نمیابد . . .

 

می دانم که چشمهای تو برای من باقی است . . .

 

چطور بگویم نمیدانم . . .

 

کاش همه ندانستن ها همانند نادانستی های تو بود  . . .

 

اما این را دریافته ام که همیشه نقطه کوری هست که با حضور تو به ابدیت باز می شود . . .

 

دوستت دارم ؛ دوستت دارم و هزاران بار می خوانمت . . .

 

 

 

   + نرگس - ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٤/۱۱/۳

رنگين بی مانند

 

با آرزوی شروع خوب زمستانی سرشار از سپيدی بی ريای برف . . .

( ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد )

( کريسمس مبارک دوستان ! )

 

زن دلاله می پرسد :

میان هستی و نابودی این جان بی مقدار در کجا مأمن گزینم

 گرچه هر جایی برایم اینچنین باشد :

بهشتی دور از خشنودی طعم زنان

جهانی بس به تاریکی و تنهاییم نزدیک !

میان مردمان پست از نان و جهان محدود ,

کودک جان خسته ای ویلان و سرگردان

گرفته نان خشکی در دست تهی آلوده می پرسد :

میان آنچه از نان خدا در بین مردم هست ؛ چرا تنها تکه نانی سخت و درد آهنگ

در دندان من موسیقی بخت بدم را یک صدا هر صبح می خواند ؟؟؟

باز هم در تارک این دهر بی سامان

پیرمردی تا به آخر چین به صورت

کز گردش ایام فرتوت

با نوای نی پسند خویش ؛ آه گلو را می نوازد بر چنگ جهان پست بی آهنگ

هر دم از سرما تن خشکیده اش بی جان تر از دیروز

با دهانی تلخ می گوید :

خداوندا چرا ترک مرا بر کشتی بی مامن کنعان نهادی ؟

پس کجاست آن نوح دریا گرد . . . ؟

در نهان بیکس طفل ز نا افتاده از شیون ز بی رحمی این دور باطل سنگ

مادری از زور ناچاری اشک جان خویش را بر طفل بی سامان خود چون ابر می بارد . . .

هزاران درد ؛ هزاران رخت بی اندام ؛ هزاران تن بی پوشش ایام . . .

من آن سبک دروغینم

که آرام و سبک بالانه می چرخم میان صفحه دوران

من آن شعر نگون بارم

که می گوید ز درد مردمان نالان

من آن حلق ستایش گر که جز آلام و درد می پرستان درد دیگر را نمی دانم !

خداوندا به من این نکته را بگشا

چگونه بر دل تاریک و بی مقدار انسانها وجودت را در این تنگ بی رنگ تهی از آب جلوه گر کردی . . . ؟

چگونه حس غالب بودن خورشید را در میان دردها و نا بسامان ها شکوه گر کردی؟

شاید اما در تن بی رنگ و بی مقدار سرایی باشد و جامی و بزمی خوش . . .

تا میان آنهمه تاریکی مبهم به یاد آریم ماوای انسان بودن جاوید در کدامین رنگ می باشد . . . ؟

 

   + نرگس - ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٤/٩/۳٠
← صفحه بعد